تبلیغات
![]() |
هری پاتر و هورکراکس هفتم |
|
|
بازگشت
سلام ! فکر کنم خیلی از دستم عصبانی هستین ~ حق دارید . راستشو بخواید من تو این مدت اصلا شرایط روحی خوبی نداشتم و تعداد نظرات رو بهونه کردم تا یه مدت ننویسم . از همه کسانی که میان و داستان منو میخونن و نظر میدن یا نمیدن ممنونم فکر نمیکردم داستانم این همه طرفدار داشته باشه . به خاطر همین ادامه میدم . آی دی یاهوی من اینه : k_bb1 و آدرس ایمیلم : ---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- لوپن در حالی که بازوی هری را محکم گرفته بود او را به طرفی کشید و با فریاد گفت : - تو پسر احمق چی فکر کردی که تنهایی رفتی بین اونهمه مرگخوار ؟ - من ... من ... نمیخواستم درگیر بشم ! - اوه ، هری یه لطفی کن و بهم نگو که اتفاقی اون موقع شب رفتی کوچه دیاگون . - نه لوپن اتفاقی نرفتم . حالا صدای هری هم به بلندی صدای لوپن شده بود ، هری ادامه داد : - وقتی آپارات میکردم دیدم تو کوچه دیاگون خبراییه . منکه شما رو با پاترونوسم خبر کردم . اگه میخواستم تنهایی درگیر شم هیچ وقت صداتون نمیکردم . - تو از اتفاقاتی که تو غیبتت افتاده هیچی نمیدونی هری . بهتره زود بریم بارو . تو خیابون موندن خوب نیست . - چه اتفاقایی ؟ من همه چی رو میدونم لوپن . میتونم از خودم محافظت کنم . اون جسدی که دیدی بلاتریکس بود لوپن من اونو کشتم ، هیچ اثری از تعجب در چهره لوپن دیده نمیشد . او نفس عمیقی کشید و گفت : - هری دامبلدور مرد تا تو زنده بمونی . درسته ؟ چرا کارایی میکنی که ارزش مرگش از بین بره ؟ ممکن بود بمیری . محفل امیدی بجز تو نداره هری . دامبلدور امید بزرگی بود و حالا فقط تو موندی . نمیخوام شاهد مرگ آخرین امیدمون باشم . هری حالا میفهمید که چرا لوپن آنقدر عصبانی بوده که چرا هری تنهایی وارد عمل شده . سرش را پایین انداخت و گفت : - متاسفم لوپن . ============ خانم ویزلی و بقیه از ماجرا خبری نداشتند . فقط نگران بودند که چرا یهو هری آپارت کرده و چیزی نگفته . بعد از کمی جر و بحث . هری بالاخره توانست به جینی و هرماینی و رون ماجرا را تعریف کند که چگونه بلاتریکس را کشته . در طول تعریف آن ماجرا هر سه آنها از تعجب چشمانشان گرد شده بود . رون با حالتی آمیخته از حیرت و تحسین گفت : - رفیق ، چطوری اینکارو کردی ؟ هرماینی با عصبانیت نگاهی به رون انداخت ، رون که نمیفهمید چه چیز بدی گفته است دیگر چیزی نگفت . هرماینی با بی اعتنایی به رون گفت : - هری به نظر من باید در باره کتاب آرتاس بیشتر مطالعه کنیم . من یه سری نظریه دارم . ولی تا مطمئن نشم بهتون نمیگم . رون در حالی که عمدا صورتش را به طرف دیگری گرفته بود تا هرماینی را نبیند گفت : - خب پس اصلا واسه چی میگی که نظریه داری ؟ هری با بی قراری گفت : - بس کنین . چیزی که الان مهمه هورکراکس هاس. میخوام در مورد اون بحث کنیم . البته اگه اونقدر بزرگ شدین که دعواها و بگو مگو هاتونو جم کنین . سکوت چند لحظه حکمفرما شد دقایقی هری قدم زد و به صحبتش ادامه داد : - من شک دارم ولدمورت هورکراکس هاش رو همینطوری ول کنه و بهشون سر نزنه . احتمالا هر چند وقت یکبار میره به اونا سر میزنه . اگه حدس دامبلدور درست باشه ، که حتما درسته ، ولدمورت انقدر به هورکراکس هاش وابستس که فکر نمیکنم به مرگخوارهاش در مورد اونها چیزی گفته باشه . پس نمیتونه مرگ خوار هاش رو برای بازرسی از هورکراکس هاش مامور کرده باشه . هرماینی با چهره ای غرق در تفکر گفت : - یعنی فقط خودش میتونه به هورکراکس هاش سر بزنه . ممکنه اگه بفهمه اونا نابود شدن دوباره بخواد هرکراکس درست کنه . رون با ناراحتی گفت : - و این یعنی بد بختی برای ما . هری با سر تایید کرد و گفت : - باید سریع عمل کنیم . من حدس میزنم کتاب آرتاس اینجا ربطی با هورکراکس ها داشته باشه . هرماینی پرسید : - یعنی فکر میکنی اونم یه هورکراکسه ؟ - نه . هنوز نه . دو تا حدس بیشتر نداریم . اولی اینه که ولدمورت استفاده از اون کتاب رو بلده و دوم اینکه بلد نیست. اگه بلد باشه که مطمئنا ربطی به هورکراکس ها نداره . ولی اگه ولدمورت هم بلد نباشه که اون کتاب چطوری عمل میکنه ؛ به نظرتون به چه دردش میخوره ؟ جینی گفت : - به درد درست کردن هورکراکس . رون گفت : - یا شاید هم میخواد اونو به دست بیاره اگه نتونست استفادش کنه . به هورکراکس تبدیلش کنه . هرماینی با هیجان گفت : - یا شاید هم استفاده کنه و هم به هورکراکس تبدیلش کنه . هری دستانش را به هم کوبید و گفت : - دقیقا درسته . باید جلوشو بگیریم . رون با نا امیدی گفت : - ولی هورکراکس های قبلی رو چیکار کنیم ؟ هری که در فکر فرو رفته بود گفت : - نمیدونم . ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-
پارازیت
سلام به همه خب من واقعا دپرس شدم که چقدر نظراتم کم شده نسبت به اوایل تا وقتی کامنت ها به بیست نفر نرسه از آپدیت خبری نیست خیلی بی انصافیه که از چند هزار باری که وبلاگم در روز نمایش داده میشه فقط پنج شش تا کامنت داشته باشم ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-
آباژور فروشی
بعد از سالها قایم باشک بازی ... حالا به یاد خسته کویرت افتادی ؟ حالا که در سوسوی یک ستاره ی کم نور... ماه را گم کرده ام ؟ حالا که فقط خاطره ات را میخواهم ؟ حالاکه میدانی و میدانم خیلی دیر شده ؟ آرزوی داشتنت از داشتنت زیبا تربود چه شد؟ آن خود همیشگی ات کجاست ؟ مدرن قدیمی من ، چه شده ، غرور گذشته ات کدام گوریست ؟ لعنت به آن پُستمدرنیسم دزد که گول حرفهای پوچ و بی انتهایش را خوردی لعنت به من که آن مغازه آباژور فروشی را فراموش نکردم و لعنت به تو که میدانم به امید همان آباژور فروشی بازگشتی ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-
توضیح
ممنون از اینکه داستانم رو میخونین و ممنونتر از کسایی که نظر میدید خواستم یه توضیحی در مورد رومنس شدن داستان بدم خودم وقتی کتاب ششم رولینگ رو خوندم . ازش عصبانی شده بودم که چرا رولینگ رومنس رو زیاد کرده تو این کتابش ولی حالا میفهمم که برای روشن شدن داستان لازمه البته نه تا حدی که به موضوع اصلی داستان لطمه بزنه هدف من از فصل قبل اشاره کردن به اسنیپ و تمام کردن بحث جینی و هری و چند نکته ی دیگه بود ممنون از اینکه صبورانه وقفه های طولانی منو تحمل میکنین رویاهای رنگی ببینید ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-
فصل سیزدهم . انتقام
کم کم هوا تاریک میشد . رون ، هرماینی و جینی از گذشت زمان باخبر نبودند و دابی هم از جمع آنها لذت میبرد . سورپرایز جینی یک تابلوی متحرک از هری در زمین کویدیچ بود . در این عکس مالفوع مدام به زمین میخورد . همه از این تابلو خوششان آمده بود و ساعت ها در مورد خاطره های قدیمی کویدیچ صحبت کردند . ولی هری نا آرام بود . باید دنبال هورکراکس ها میگشت در حالی که با دوستانش مشغول ورق بازی کردن و صحبت در باره گذشته بود . احساس گناه میکرد . رون در حالی که سعی میکرد اشتباه بازی نکند تا با خشم جینی مواجه نشود گفت : - هری پیام امروز یه چیزایی در موردت نوشته بود ... مال امروز رو میگم . راستشو بخوای اصلا از نوشته هاشون خوشم نیومد . جینی با عصبانیت گفت : - قابل پیشبینیه . بعد از اون همه چرندیاتی که در مورد خائن بودن هری نوشته بودن انتظار داری از هری تعریف کنن ؟ رون از اینکه جینی میان کلامش پریده بود با دلخوری نگاهی به او انداخت و ادامه داد : - درسته ... ولی یه چیزایی در مورد کتاب آرتاس نوشته بود . رون با دیدن قیافه گیج و بی خبر هری فهمید که او نیز چیزی از کتاب آرتاس نمیداند همه نگاه ها به هرماینی بود ، همه فکر میکردند که به سرعت اطلاعاتی ارزشمند و کامل در مورد کتاب آرتاس از او خواهند شنید . ولی هرماینی با حالتی عصبی و غیر عادی گفت : - چرا به من نگاه میکنید ! مگه من تو اون روزنامه در مورد هری نوشتم ؟ هری میدانست که هرماینی چیزی را مخفی میکند ... - چرند نگو هرماینی . تو در مورد کتاب آرتاس حتما چیزایی میدونی . من بعد از این همه سال خوب میشناسمت . هرماینی با نگرانی گفت : - چیز جالبی نیست هری . به هر حال بالاخره میفهمی . بهتره که خودم بهت بگم و بعد چوبدستیش را بیرون کشید و روزنامه ای را ظاهر کرد - بیا خودت بخون ، مال امروزه . غیبش کرده بودم که بعدا بهت نشون بدم .
عکسی بزرگ از هری در کوچه دیاگون ، با آن ظاهر مخوف و هولناک شنل سیاه و منحصر به فردش که در وزش باد کناره هایش در حرکت بودند در صفحه اول روزنامه زیر تیتری چاپ شده بود .
تدارک حمله به کوچه دیاگون توسط پاتر ! به گزارش خبرنگار پیام امروز ، هری پاتر در نزدیکی های مغازه اولیوندرز واقع در کوچه دیاگون مشغول بررسی اطراف بود انتظار میرود هری پاتر . پسری که به گفته بیشتر از نیمی از جامعه جادوگری ، مسئول مرگ دامبلدور یا قاتل اوست در حال برنامه ریزی نقشه ای برای حمله به کوچه دیاگون برای دزدیدن چیزی باشد ویلیام وایت رئیس سازمان نظارت بر وسایل جادویی خطرناک در این باره میگوید : جدیدا مکان یک شیئ بسیار خطرناک و مهم را تغییر داده ایم . چون شب قبل از دیده شدن پاتر عده ای قصد تصاحب آن و حمله به وزارتخانه را داشتند که به وسیله کاراگاهان هوشیار وزارتخانه درستگیر و برای بازجویی های بیشتر به سازمان های مسئول تحویل داده شدند . ویلیام وایت اطلاعاتی در مورد هویت این افراد به خبرنگار ما نداده و از فاش کردن چیستی آن جسم قدرتمند و خطرناک خود داری کرد ولی هیچ شکی نیست که قدرتمند ترین و با ارزشترین شیئ وزارتخانه که نشانه پیشینیان و همنوعان قدیمی ماست کتاب آرتاس است . اسمشو نبر سالها پیش در اوج قدرتش به دنبال این گنجینه با ارزش بود ، ولی با کم تر شدن قدرتش هیچ از خطری که آن کتاب را تحدید میکرد کم نشد . چون بنا به اتفاقات اخیر ، اکنون هری پاتر به دنبال آن است . این نوشته ها بجز حرف های ویلیام وایت ، نظریات و اندیشه های پیام امروز است و در قبال صحت آن ، هیچ مسئولیتی ندارد . ولی هر کسی که کمی به خصوصیات پاتر و قدرت طلبی اش آشنا باشد و شرایط کنونی را بسنجد ، به حقیقت پی خواهد برد .
هری بدون اینکه از این نوشته ها ناراحت شده باشد گفت : - پس ولدمورت میخواد اونو بدزده . ولی من هنوز نمیدونم کتاب آرتاس چیه ! هرماینی با تعجب گفت : - هری عصبانی نیستی که پیام امروز داره داد میزنه که تو قاتل و خائن هستی ؟ - نه زیاد ، چون به زودی به اشتباهشون پی میبرن . نگفتی کتاب آرتاس چه کوفتیه . - خب ... یکمی داستانش طولانیه هری . باید از اول شروع کنم . قرن ها پیش ، اکثر انسانها جادوگر نبودند . کسایی هم که جادوگر بودند مثل ما نبودند . آن ها قدرت هایی بسیار قوی تری از ما داشتند . ولی با گذشت زمان از تعدادشون کم میشد . چون با وجود قدرت زیاد و عدم کنترل صحیح آن همدیگر را میکشتند . عدی ای هم بین این جادوگران بودند که فهم و درکشان بیشتر از صفات وحشیانه همنوعانشان بود . به خاطر همین تصمیم گرفتند با انسانهای غیر جادوگر ازدواج های بیشتری کنند تا شاید گونه ای به آرامی و صلح طلبی انسانهای غیر جادوگر و در عین حال به قدرتمندی جادوگران به وجود بیاید . تا حدودی هم موفق شدند . ولی نتیجه ای را که میخواستند بدست نیاوردند . مشکل اینجا بود که همه ی قدرتهای جادویی منتقل نمیشد و آن نسل دوم جادوگران بمراتب کم قدرت تر از جادوگران خون خالص قبلی بودند . به خاطر همین آرتاس و عده ای از دوستانش قدرتشان را در کتابی ذخیره کردند ، تا مطمئن شوند که بعد از مرگشان با خواندن آن کتاب باز هم انسانهایی به قدرت جادویی خودشان باقی خواهد ماند . اما نسلهای بعدی رفته رفته ضعیف تر شدند و حتی به حدی رسیدند که قدرت استفاده از آن کتاب را نداشتند . و اکنون وزارتخانه از آن کتاب محافظت میکنه . راستشو بخوای من هیچ جا نخوندم که این داستان واقعیت داره . فقط در حد افسانست . وزارتخانه هم هرگز تایید نکرده که کتاب آرتاسی وجود داره . ولی شایعه ها به قدری زیاده که بعضی افراد معتقدند وزارتخانه عمدا وجود آن را نفی میکند که به فکر کسی نیفتد که آن را بدست بیاورد .
رون که از این داستان به وجد آمده بود گفت : - پس چرا وزارتخونه اونو نابود نمیکنه ؟ این دقیقا چیزی بود که هری میخواست بپرسد . هرماینی با دلخوری گفت : - به حرفام اصلا گوش ندادین ؟ جادوگرهای نسل بعدی ، یعنی ماها ، حتی قدرت استفاده از اون رو نداریم چه برسه به نابود کردنش ! ولی من که میگم ممکنه این افسانه یا هر چیزی که اسمشو میزارین حقیقت داشته باشه . هیچ کس چیزی نگفت ، همه در فکر بودند . هری حدس میزد که نقشه جدید ولدمورت آن کتاب باشد . شاید نحوه استفاده از آن را او بلد بود ! اگر ولدمورت به آن قدرتی که هرماینی میگفت دست یابد . دیگر باید فکر شکست دادن ولدمورت را فراموش میکردند . نباید اجازه میداد که ولدمورت به هدفش برسد . ولی چگونه ؟ او حتی نمیدانست آن کتاب کجاست . چگونه میتوانست از آن محافظت کند ؟
- هری ؟ بهتر نیست برگردیم بارو ؟ هری از افکارش گریخت و چهره جینی را تشخیص داد - اوه همینطوره ، حتما نگران میشن . بریم ، فردا برمیگردیم . رون از این فکر که دوباره بایاد تا پایان باغ پیاده میرفتند تا بتوانند آپارات کنند وحشت کرده بود . ولی چاره ای نداشتند . بعد از حدود نیم ساعت پیاده روی هری برگشت و گفت : - خب دیگه از اینجا میتونیم مستقیم آپارات کنیم به بارو . هرماینی تو رون رو ببر . منم با جینی بعد از شما میام . رون با شنیدن این حرف شانه هرماینی را گرفت و با هم در یک چشم به هم زدن غیب شدند . جینی رو به هری کرد و گفت : - یاد محوطه هاگوارتز افتادم هری . دلت واسش تنگ نشده ؟ نمیتونیم فردا بریم یه سر بزنیم ؟ - باشه جینی میریم . دستتو بده به من بهتره هر چه زودتر آپارات کنیم . موندن بیش از حد تو یک مکان مشخص اصلا فکر خوبی نیست . با این حرف ، هریدست جینی را گرفت و در ذهنش بارو را تجسم کرد . باز همان احساس عبور از لوله تنگ به هری دست داد و منظره های نا مشخص به سرعت نور از جلو چشمهایش عبور میکردند . دشت ها ، خیابان ها و جنگلهای گوناگونی قابل تشخیص بودند . برای یک لحظه هری احساس کرد کوچه دیاگون را با عده ای افراد نقابدار دیده . یک ثانیه هم این اتفاقات طول نکشیده بود . زمین سفت را زیر پاهایش حس کرد . هرماینی و رون نیز چند قدم دورتر حظور داشتند و به طرف آنها میامدند. هری رو به آنها کرد و گفت : - شما برید تو بارو . من میرم از یه چیزی مطمئن بشم برمیگردم . هیچ کس قبول نکرد و هری مجبور شد که به آنها توجه نکند و مستقیم به کوچه دیاگون آپارات کند . در گوچه ای فرعی ظاهر شده بود . ظاهرا خبری از مرگ خوار ها نبود . شاید هم هری اشتباه میکرد . تشخیص دادن صحنه ای از میان آن همه تصاویر با آن سرعت تقریبا غیر ممکن بود . میخواست مطمئن شود که اشتباه ندیده است . به اواخر آن کوچه فرعی رسیده بود . به آرامی به کوچه اصلی نگاهی انداخت ، حدسش درست بود . عده ای شنل پوش و نقابدار در کوچه دیاگون مشغول شکنجه کردن کسی بودند که هری تشخیص نمیداد کیست باید به محفل خبر میداد . سریعا پاترونوسی ساخت و برای لوپن فرستاد تا همراه اعضای محفل به آنجا بیایند . عقل حکم میکرد که تنهایی میان آن همه مرگ خوار نرود . به همین دلیل بود که به اعضای محفل خبر داده بود . به نظر میرسید آنها از شکنجه آن مرد به مقصودی که میخواستند نرسیدند . چون یکی از مرگ خوار ها به بقیه دستور میداد . هری از حرکات دست آن مرگ خوار فهمید که به بقیه دستور میدهد که دسته دسته شوند و از مسیر هایی که نشان میداد بروند . آن مرگ خوار که دستور میداد به سمت هری اشاره کرد و با صدای بلند به مرگ خواری که در مخالف آن دور میشد گفت : - من هم از این طرف میروم . هری صدای او را شناخت . در واقع از وقتی که سیریوس مرده بود . آرزو داشت در چنین شرایطی او را ببیند .بلاتریکس لسترنچ مرگ خواری که ولدمورت خیلی اهمیت میداد در حال نزدیک شدن به او بود . هری حتی صدم ثانیه ای درنگ نکرد و تصمیمش را گرفت ، چوبدستیش را بیرون کشید ، از مخفیگاه خود بیرون آمد و فریاد زد : - هی ، بلاتریکس ! نقابتو بردار . میدونم که تویی . خیلی وقته انتظار دیدنت رو میکشم ! بلاتریکس از ظاهر شدند ناگهانی هری جلویش شوکه شده بود ولی خیلی زود به خود مسلط شد و گفت : - چطور جرئت کردی شب از خونه بیای بیرون پاتر ؟ اونم تنها ! مواظب باش این روزا خطر برای تو به اوج خودش رسیده و با گفتن این متلکش طلسمی قرمز رنگ به طرف هری شلیک کرد . هری بدون مشکل آن را خنثی کرد و گفت : -حالا دیگه اومدی مردم رو ی هدف شکنجه کنی ؟ تعجب نمیکنم که ولدمورت دیگه بهت ماموریت های مهم نمیده بلاتریکس ! خشم بلاتریکس ناگهان به اوج رسیده بود . گویی به این مسئله حساس بود و هری از اینکه به هدفش رسیده خوشحال بود . بلاتریکس نقابش را برداشت و گفت : - نقابمو برمیدارم تا وقتی میمیری قیافمو خوب ببینی پاتر ! تو حتی فکرشم نمیتونی بکنی که این ماموریت من چقدر مهمه . این دقیقا چیزی بود که هری میخواست بداند . پس بلاتریکس حتما برای بررسی در مورد کتاب آرتاس آمده بود . از اینکه ولدمورت هم اطلاعاتش ار مکان آن کتاب در حد خودش بود احساس آرامش میکرد . - نه بلاتریکس ! این تویی که امشب میمیری ، میتونم نزدیک شدن مرگت رو احساس کنم . امشب طاوان خواهی داد بلاتریکس ! و بدون اینکه صدایی از دهانش بیرون بیاید طلسمی را به سمت بلاتریکس فرستاد اما او خیلی سریع طلسمش را منحرف کرد و باعث شد که طلسم به یکی از مغازه ها بخورد و دیوارش پودر شود . - خوبه پاتر ! چیز های جدید یاد گرفتی ، ولی نه به اندازه ای که منو بتونی شکست بدی بچه جون ! طلسم سبزی از چوبدستی بلاتریکس بیرون آمد . حدس میزد که طلسم آواداکداورا باشد . سریع آن را به طرفی منحرف کرد و یکی از طلسم های قدرتمندی را که از هالپر آموخته بود با نفرت و به قصد کشتن به سوی بلاتریکس فرستاد . قدرت طلسم به قدری زیاد بود که خودش هم تعجب کرده بود . قطر نور قرمزی که به طرف بلاتریکس فرستاده بود چهار برابر طلسم خود هالپر بود . بلاتریکس فرصت دفع یا منحرف کردن آن را نداشت ، وحشتزده خود را غیب کرد و چند متر جلو تر ظاهر شد . اثری از لبخند تمسخر آمیزی که چند لحظه پیش بر لبانش بود نبود . پشت سر هم و با دستپاچگی طلسم هایی به طرف هری فرستاد ولی اکثر آنها به دلیل عجله بلاتریکس درست هدفگیری نشده بودند و هری بجز دفع چند طلسم تلاشی برای بقیه نکرد . - اوه بلاتریکس . نگو که ترسیدی . از چی میترسی ؟ از من یا مرگ ؟ - هرگز ! - میتونی همین الان فرار کنی بلاتریکس . من بهت رحم نمیکنم . هری طلسم دیگری که این بار رنگ سبز مایل به آبی داشت به سویش فرستاد . یک لحظه به نظر رسید طلسم به بلاتریکس برخورد کرده ولی در آخرین لحظه او غیب شده و دوباره در یک متر دور تر ظاهر شده بود . طلسم های مختلف این بار با شدت بیشتری به طرف هری میامد و هری برای رهایی از بعضی از آنها مجبور شد مثل بلاتریکس خود را غیب و ظاهر کند . کم کم صدای قدم هایی به گوش میرسید . ممکن بود افراد وزارتخانه فهمیده باشند . میدانست این نبرد تن به تن خیلی طولانی شده و باید زودتر از اینها چیزهایی را که از هالپر و کتاب های مختلف آموخته بود بکار میبست . ولی تمامی طلسم ها توسط بلاتریکس دفع میشدند و خنده های بلاتریکس خشم هری را دو چندان کرده بود . بلاتریکس باید میمرد و آن زمان برایش مناسب بود . وجود سیریوس چقدر برای هری آن هم در این شرایطی که دامبلدور مرده بود محسوس بود . تنفر از بلاتریکس و اندوه و غم خاطره سیریوس وجود هری را پر کرده بود و در حالی که تمامی طلسم های بلاتریکس را منحرف میکرد از ته دل خواست که بلاتریکس بمیرد و با صدای بلند که نشان از خشمش بود فریاد زد : - آواداکداورا ! بلاتریکس سریع سپری درست کرد تا طلسم با برخورد به آن منحرف شود . ولی قدرت طلسم به قدری بود که با برخورد به جادوی بلاتریکس چوبدستیش را به طرفی پرتاب کرد و مستقیم به سینه بلاتریک اصابت کرد . بلاتریکس با حالتی آمیخته از ترس و تعجب و چشمانی گرد بر زمین افتاد . او مرده بود و هری برای اولین بار مرتکب قتل شده بود . هیچ احساس گناهی نداشت . اشک از چشمانش سرازیر بود و به سیریوس فکر میکرد . سر انجام انتقامش را از بلاتریکس گرفته بود و مثلث نفرتی که راس هایش را اسنیپ ، ولدمورت و بلاتریکس تشکیل میدادن را ضعیف تر کرده بود . ناگهان طلسم قرمزی از چند سانتیمتری هری رد شد . حدود 8 یا 9 مرگ خوار از پشت به طرف او میدویدند و نا جوانمردانه هرچه طلسم بلد بودند از پشت به سمت او میفرستادند . هری با پرشی به موقع پشت مقداری خاک و سنگ که از برخورد طلسم های بلاتریکس و خودش مثل یک کوه شده بود پنهان شد و فریاد زد . - اسنیپ ؟ تو هم هستی ؟ صدایی که هری سالها آن را تحمل کرده بود و از آن متنفر بود با تمسخر گفت : - آه بلاتریکس ! باید بهش هشدار میدادم که باتر ازش یکمی عصبانیه . اشکالی نداره . به هر حال پاتر و امشب میبریم ! مهم نیست ! بیا بیرون پاتر ، من بلاتریکس نیستم که بتونی برام خط و نشون بکشی ، تو نمیتونی همزمان با 9 مرگ خوار بجنگی تعداد ما از تو بیشتره . یا شاید دامبلدور بهت شمردن رو هم یاد نداده ؟ ها ؟ یا شاید هم مثل پدرت آنقدر گستاخ و لجبازی که ضعفتو قبول نکنی ؟ خون هری به جوش آمده بود . - همینقدر بلدی که حرف بزنی اسنیپ ، چرا تنهایی با من نمیجنگی ؟ نکنه میترسی ها ؟ هری میدانست که اسنیپ با بلاتریکس یکی نیست و قدرتش چندین برابر بیشتر از بلاتریکس و خودش است . ولی از طرفی هم میخواست چند لحظه ای او را آنجا نگه دارد تا محفل برسد . اسنیپ با صدای بلندی خندید و گفت : - پاتر خیلی با جرئت حرف میزنی ! مثل اینکه از وقتی طلسم های نابخشودنی رو یاد گرفتی فکر میکنی همه رو میتونی براحتی بکشی ؟ برید کنار همه ! میخوام درسی بهش بدم که فراموش نکنه . - ولی سیوروس . لدر سیاه گفت که بیاریمش پیشش ! - میدونم . نمیکشمش ، فقط یکم با هم بازی میکنیم . از نظر تو که اشکالی نداره هری ؟ میخوای بیای بیرون یا نه ؟ هری نمیترسید ولی میدانست که حریف اسنیپ نخواهد شد . ولی میتوانست تا رسیدن محفل آنها را معطل کند . طلسمی آبی رنگ مثل حبابی بزرگ دور خودش ایجاد کرد و از مخفیگاهش بیرون آمد . سعی میکرد به طلسم هایی که میخواهد علیه اسنیپ اجرا کند فکر نکند . چون اسنیپ خیلی سریع از طریق ذهن جویی میفهمید که هری چه طلسمی میخواهد اجرا کند . اسنیپ که نقابش را برداشته بود و قسمتی از چهره اش در نور مهتاب معلوم بود لبخند تمسخر آمیز همیشگیش را بر لب داشت و گفت : - اول تو شروع کند پاتر ! - هر طور میلته اسنیپ . هری با تمام قدرتش طلسم کروشیو را به طرفش فرستاد ولی اسنیپ بدون کوچکترین زحمتی آن را دفع کرد و گفت : - تو از طلسم های بزرگ شروع کردی ! ولی من با طلسم های ضعیفی که تو هاگوارتز بهت یاد دادن خودتو از پا در میارم پاتر ! طلسم قرمزی به طرف هری میامد که هری از جرقه های کوک سفیدی که در اطراف طلسم بود حدس میزد طلسم بیهوشی باشد . هری هیچ تلاشی برای برگرداندن آن طلسم نکرد . طلسم اسنیپ با حباب مدافعی که هیچ کس بجز خود هری نمیدید برخورد کرد و به طرفی منحرف شد . بدون اینکه به حباب آسیبی برسد . در واقع این طلسم دامبلدور بود . وقتی در وزارتخانه دیده بود که چگونه طلسم های ولدمورت را با این حباب به راحتی خنثی میکرد تصمیم گرفته بود آن را یاد بگیرد . اسنیپ شدت و قدرت طلسم هایش را بیشتر و بیشتر میکرد تا انکه لوپین در کنار هری ظاهر شد و به دنبال او حدود 20 نفر از اعضای محفل نیز ظاهر شدند . مرگ خوار ها از آمدن نیروی کمکی هیچ خوشحال نبودند و یکی بعد از دیگری به سرعت غیب میشدند . در این میان حرکت سریع و شایسته ی سلاگهورن باعث شد یکی از مرگ خوار ها با طناب هایی نا مرئی گیر بیفته ولی اسنیپ همه طلسم ها را منحرف کرد و فریاد زد : - بعدا به حساب تو میرسم پاتر ! خیلی پر رو شدی . و با گفتن این حرف خود را غیب کرد . تمام اعضای محفل از اینکه هری را سالم میدیدند خوشحال بودند . لوپین نزدیک شد و گفت : - همه به مقر فرماندهی آپارات کنن . من و پاتر میریم به بارو . اینجا نمونید هر لحظه سر و کله وزارتخونه ای ها ممکنه پیدا بشه . اینم یه فصل بلند و آپدیتی سریع امیدوارم راضی باشید ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-
آرامگاه پاتر ها
صبح روز بعد هری بدون اینکه کسی بیدارش کرده باشد . زودتر از روزهای معمول بیدار شد ، دلیلی برای این کارش نداشت ، یکی از کتاب هایی را که کنار تختش ، روی میز متحرک کهنه کتابخانه بود برداشت و مشغول ورق زدن شد. آن را به گوشه ای انداخت و کتاب دیگری برداشت ... بعدی را هم همینطور اصلا به کاری که میکرد توجه نداشت . به حرف های اسنیپ فکر میکرد . "انقدر طلسم هاتو برمیگردونم که یاد بگیری دهنتو ببندی و ذهنتو بسته نگه داری" اسنیپ در آخرین دیدارشان نیز احساس میکرد هنوز معلم هری و هری هم شاگر اوست. نفرت هری از اسنیپ هیچ تغییری نکرده بود ولی میدانست بهتر است که به این گفته اسنیپ عمل کند . هری تصمیم گرفته بود که توصیه اسنیپ را برای مقابله با خودش بکار بگیرد . دهنش را ببندد ، یعنی همه ورد هایش را بدون کلام اجرا کند و سعی کند آکلومنسی را برای بسته نگه داشتن ذهنش تا حد بالایی یاد بگیرد . چقدر به هالپر نیاز داشت . حس میکرد نباید اون دعوای مسخره را ادامه میداد . با اینکه هالپر خواسته قلبیش غلبه هری بر ولدمورت نبود ... ولی هری باز هم آموزش هایی را که پیش او دیده بود مفید میدانست . این حق هالپر بود که بخواهد آزاد باشد . هر چند هالپر فقط به خاطر رهایی از آن کویر . خواسته دامبلدور را برای ادامه آموزش های هری قبول کرده بود . برای هری آشکار بود که دامبلدور قبل از مرگش از نزدیک شدن مرگش با خبر شده و از هالپر درخواست کرده بوده که بعد از مرگش چیزهای لازم را به هری آموزش دهد . ولی یک چیز جور در نمیامد . هالپر خیلی قدیمی تز از زمان دامبلدور بوده ... چطور دامبلدور از او درخواست کرده بود . ولی افسوس که هالپر فقط تا همین حد به هری گفته بود ...
کسی در میزد . صدایش تمرکز هری را بر افکارش بهم ریخت . جینی برای بیدار کردن او آمده بود . با دیدن کتاب های پخش و پلا که نشان میداد هری مدت زیادیست بیدار است گفت : -سلام کاپیتان پاتر ! نمیدونستم بیداری ... وگرنه زود تر از اینا میومدم اتاقت . - سلام جین . تو هم زود بیدار شدی ؟ جینی در گوشه ای از تخت هری نشست و گفت : - اصلا نخوابیدم که بیدار هم بشم . هری با نگرانی گفت : - چرا ؟ کابوس میبینی ؟ - نه کابوس نیست . خودم هم نمیدونم چرا نتونستم بخوابم . به هر حال بد نشد که نخوابیدم . چون یه چیز جالبی برای کلبه گودریک هالو درست کردم که اگه بپرسی هم بهت نمیگم ، میخوام سورپرایز بشه . هری لبخندی زد ولی به خاطر چیزی که میخواست بگوید ، لبخندش بسرعت محو شد . - جینی ، یادته تو مراسم خاکسپاری دامبلدور چه صحبتی با هم داشتیم ؟ جینی به محض شنیدن این حرف ، تظاهری را که از بدو ورود هری به بارو داشت کنار گذاشت و با چهره ای نگران و پریشان گفت : - فکر میکردم منصرف شدی ... هری فشاری را که برای کنترل احساساتش تحمل میکرد را هرگز بروز نداد و مثل وقتی که لوپن به تانکس میگفت درست نیست که تانکس با یه گرگینه ازدواج کنه گفت : - جینی ، من خطرناک تر از هر چیز دیگه ای تو این دنیا واسه توام. این اصلا درست نیست که .... - ولی من اهمیت نمیدم . - جینی گوش کن . باید به حرفام گوش کنی ، اگه بخاطر بد شدن حالت نبود وقتی برگشتم بازم باهات سرد برخورد میکردم . من فراموش نکردم . تو هم نباید قولی رو که دادی فراموش ... - نمیخوام این حرفا رو بشنوم هری . فکر میکنی من دووم میارم ؟ طاقت میارم ؟ صبر میکنم که ولدمورت رو بکشی بعد تصمیم بگیریم که در مورد زندگیمون چیکار میخوایم بکنیم ؟ واقعا فکر میکنی واسم اهمیت داره که تو خطر باشم ؟ هری دهانش را باز کرد تا دلیلی برای گفته هایش بیاورد . ولی دهانش را بدون گفتن کلمه ای بست و ساکت ماند و به چشم های نمناک جینی نگاه کرد بدون شک اگر باز هم هری او را تنها رها میکرد . حال و روز جینی بد تر از دفعه پیش میشد . برای اولین بار بود که واقعا نمیدانست چه کاری درست است . نمخواست از روی احساس تصمیم بگیرد . به همین دلیل گفت : - بعدا در این مورد بحث میکنیم جینی . فعلا بریم پایین . الان احتمالا همه بیدار شدن . فکر نمیکنم رون خوشش بیاد وقتی ببینه تو اینجا هستی ، ممکنه فکر کنه کل شب رو اصلا تو اتاق خودت نبودی ... و چشمکی به جینی زد ولی جینی نگرانی اش از تصمیم هری برطرف نشده بود - فقط بهم قول بده که دیگه در این مورد بحث نکنیم ! - جینی نمیشه ، من نمیتونم اجازه بدم به خاطر من تو خطر بیفتی . ولدمورت میفهمه . حتما تا الان هم فهمیده . - پس نیازی نیست مراقب باشیم . خوشحالم که فهمیده . - چرا درک نمیکنی جینی ، نمیتونم حالا دیگر چشم های نمناک جینی جای خود را به چشمانی پر از اشک داده بود . درختی که هنگام تولد جینی در باغ کاشته بودند نیز بر روی حوض برگ گریه میکرد . شدت ناراحتی جینی باعث شد هری مطمئن شود که او قادر به تحمل دوری هری نیست و به ناچار گفت : - باشه جینی ... بس کن جین . نمیخوام ناراحت باشی . قول میدم دیگه در این مورد بحث نکنیم . او را در آغوش گرفت و پیشانیش را به پیشانی او چسباند . میدانست چقدر هردو از این کار آرامش میابند . گریه های جینی بلند تر شد و هری را در آغوش گرفت . ولی این بار به خاطر خوشحالی . *** بیشتر بعد از ظهر آن روز صرف تمیز کردن و آماده کردن کلبه هری شد . هری رون ، جینی و هرمانی . حالا که هیچ شخصی بدون داشتن اجازه نمیتوانست آنجا را پیدا کند ، توافق کردند که محل کلبه را به هیچ کسی حتی اعضای محفل نگویند . ولی به ناچار گفتند که به خانه هری میروند و خیال ندارن جای آن را برای کسی فاش کنند . جینی بعد از آن بحث صبحگاهی سعی میکرد بیشتر خود را مشغول تمیز کردن کند که از فکر آن بیرون بیاید . دابی نیز واقعا سنگ تمام گذاشته بود . بعد از آنکه تقریبا خانه برای اقامت مناسب به نظر میرسید هری گفت : - هیچ کدومتون از محل آرامگاه پدر و مادرم خبر ندارید ... با من بیاید . البته اگه دلتون خواست . همه تحت تاثیر اندوهی که در صدای هری بود قرار گرفتند ، جینی چوبدستی اش را که برای تمیز کردن یه لکه سمج بیرون کشیده بود در جیب ردایش گذاشت و خودش را به هری رساند و دستش را در کمرش حلقه کرد . هری به دیواری اشاره کرد و با چوبدستیش چند ضربه به آن زد . بلافاصله دری ظاهر شد و باغی زیبا که زمین تا آسمان با باغی که پشتشان بود تفاوت داشت نمایان شد . همه از زیبایی آن منظره به وجد آمده بودند . پرنده ها دور حوض بسیار زیبایی که با مجسمه های مختلف زینت شده بود پرواز میکردند و بعضی از آنها هم که روی درختان نشسته بودند آواز میخواندند . چیزی که بیشتر جلب توجه میکرد تو سنگ قبری بود که چند متر دور تر از حوض قرار داشت . هری بدون اینکه به حیرت آنها توجهی کند ، به آن دو قبر نزدیک شد و کنارش زانو زد و اشک هایش از چشمانش سرازیر میشدند و هری تلاشی برای پاک کردنشان نمیکرد . دست جینی را بر شانه اش حس کرد ، از اشکهایش احساس شرمندگی نمیکرد . برای اولین بار بعد از مرگ دامبلدور احساس میکرد تنها نیست ...
***
خوش باشید و سربلند ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-
به قول زهره خانم ! پارازیت
سلام منظوریم همین فصل قبلی بود آپدیت نکردم که فصل بعدی رو بزارم خواستم خبر بدم هنوز نمردم
یه ترانه از شهیار قنبری الان داشتم گوش میدادم که خیلی حالمو گرفت
با این ترانه برگردیم ،به هفده سالگی من
با آرزوی خواب های خوب کویر خسته ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-
قاط
سلام دوستان. مثل اینکه میهنبلاگ قاط زده . نمیدونیم چرا آخرین پستم رو نشون نمیده . به خاطر همین این پست رو زدم تا داستان دیده بشه . خوش باشید ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-
| ||
|
|
All Rights Reserved 2006-2007 © http://www.hp-final.mihanblog.com |